

مسجد وسیاست
مسجدوفرهنگ وهنر
مسجد وسال 1404
مسجد واخبار
مسجد ومعارف
مسجد وامام زمان(عج)
شماره حساب مسجد
نشريه ماذنه
تصاویر مسجد
کتابخانه اینترنتی مسجد
معرفی مسجد امام زمان(عج)
مسجدو لینک های مفید
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
فروردین 1384
ثقلين
مجتمع فرهنگي شهيد عباسي
ستارگان كوير
نسل ظهور
معاونت پژوهشی کانون
مسجد بلاگ
دفتر نشر آثار حضرت امام
دفتر نشر آثار حضرت آقا
مجلات ايران
شبکه شارح
جنبش نرم افزاري
پایگاه اسلامی شیعه
شيعه نيوز
حاملان وحی
صیاد دلها
شب رو
آخرین آخبار
نسیم وصل
مجمع القرآن مکتب المهدی(عج)
اخبار تصویری آران وبیدگل
دفتر مستند سازی انقلاب
پرانتز
مسجد امام علي (ع)- بنارويه
اشك آتش
بوي بهشت
زمان ظهور
پايگاه اينتر نتي طاووس بهشت
::ARKCO::

Powered
By
BLOGFA.COM
...«سعیدبن عاص» یكى از بنىامیّه و قوم و خویش عثمان بود. بعد از «ولیدبنعقبةبنابىمعیط» - همان كسى كه شما فیلمش را در سریال امام على دیدید؛ همان ماجراى كشتن جادوگر در حضور او - «سعیدبن عاص» روى كار آمد، تا كارهاى او را اصلاح كند. در مجلس او، فردى گفت كه «مااجود طلحة؟»؛ «طلحةبنعبداللَّه»، چقدر جواد و بخشنده است؟ لابد پولى به كسى داده بود، یا به كسانى محبّتى كرده بود كه او دانسته بود. «فقال سعید ان من له مثل النشاستج لحقیق ان یكون جوادا». یك مزرعه خیلى بزرگ به نام «نشاستج» در نزدیكى كوفه بوده است - شاید همین نشاسته خودمان هم از همین كلمه باشد - در نزدیكى كوفه، سرزمینهاى آباد و حاصلخیزى وجود داشته است كه این مزرعه بزرگ كوفه، ملك طلحه صحابى پیامبر در مدینه بوده است. سعیدبن عاص گفت: كسى كه چنین ملكى دارد، باید هم بخشنده باشد! «واللَّه لو ان لى مثله»اگر من مثل نشاستج را داشتم - «لاعاشكم اللَّه به عیشا رغداً»، گشایش مهمى در زندگى شما پدید مىآوردم؛ چیزى نیست كه مىگویید او جواد است! حال شما این را با زهد زمان پیامبر و زهد اوایل بعد از رحلت پیامبر مقایسه كنید و ببینید كه بزرگان و امرا و صحابه در آن چند سال، چگونه زندگىاى داشتند و به دنیا با چه چشمى نگاه مىكردند. حالا بعد از گذشت ده، پانزده سال، وضع به اینجا رسیده است.
نمونه بعدى، جناب «ابوموسى اشعرى» حاكم بصره بود؛ همین ابوموساى معروف حكمیّت. مردم مىخواستند به جهاد بروند، او بالاى منبر رفت و مردم را به جهاد تحریض كرد. در فضیلت جهاد و فداكارى، سخنها گفت. خیلى از مردم اسب نداشتند كه سوار شوند بروند؛ هر كسى باید سوار اسب خودش مىشد و مىرفت. براى اینكه پیادهها هم بروند، مبالغى هم دربارهى فضیلت جهادِ پیاده گفت؛ كه آقا جهادِ پیاده چقدر فضیلت دارد، چقدر چنین است، چنان است! آنقدر دهان و نفسش در این سخن گرم بود كه یك عدّه از آنهایى كه اسب هم داشتند، گفتند ما هم پیاده مىرویم؛ اسب چیست! «فحملوا الى فرسهم»؛ به اسبهایشان حمله كردند، آنها را راندند و گفتند بروید، شما اسبها ما را از ثواب زیادى محروم مىكنید؛ ما مىخواهیم پیاده برویم بجنگیم تا به این ثوابها برسیم! عدّهاى هم بودند كه یك خرده اهل تأمّل بیشترى بودند؛ گفتند صبر كنیم، عجله نكنیم، ببینیم حاكمى كه اینطور درباره جهاد پیاده حرف زد، خودش چگونه بیرون مىآید؟ ببینیم آیا در عمل هم مثل قولش هست، یا نه؛ بعد تصمیم مىگیریم كه پیاده برویم یا سواره. این عین عبارت ابناثیر است. او مىگوید: وقتى كه ابوموسى از قصرش خارج شد، «اخرج ثقله من قصره على اربعین بغلاً»؛ اشیاى قیمتى كه با خود داشت، سوار بر چهل استر با خودش خارج كرد و به طرف میدان جهاد رفت! آن روز بانك نبود و حكومتها هم اعتبارى نداشت. یك وقت دیدید كه در وسط میدان جنگ، از خلیفه خبر رسید كه شما از حكومت بصره عزل شدهاید. این همه اشیاى قیمتى را كه دیگر نمىتواند بیاید و از داخل قصر بردارد؛ راهش نمىدهند. هر جا مىرود، مجبور است با خودش ببرد. چهل استر، اشیاى قیمتى او بود، كه سوار كرد و با خودش از قصر بیرون آورد و به طرف میدان جهاد برد! «فلمّا خرج تتعله بعنانه»؛ آنهایى كه پیاده شده بودند، آمدند و زمام اسب جناب ابوموسى را گرفتند. «و قالو احملنا على بعض هذا الفضول»؛ ما را هم سوار همین زیادیها كن! اینها چیست كه با خودت به میدان جنگ مىبرى؟ ما پیاده مىرویم؛ ما را هم سوار كن. «وارغب فى المشى كما رغبتنا»؛ همان گونه كه به ما گفتى پیاده راه بیفتید، خودت هم قدرى پیاده شو و پیاده راه برو. «فضرب القوم بسوطه»؛ تازیانهاش را كشید و به سر و صورت آنها زد و گفت بروید، بیخودى حرف مىزنید! «فتركوا دابة فمضى»، از اطرافش پراكنده و متفرّق شدند؛ اما البته تحمّل نكردند. به مدینه پیش جناب عثمان آمدند و شكایت كردند؛ او هم ابوموسى را عزل كرد. اما ابوموسى یكى از اصحاب پیامبر و یكى از خواص و یكى از بزرگان است؛ این وضع اوست!
مثال سوم: «سعدبن ابىوقّاص» حاكم كوفه شد. او از بیتالمال قرض كرد. در آن وقت، بیتالمال دست حاكم نبود. یك نفر را براى حكومت و اداره امور مردم مىگذاشتند، یك نفر را هم رئیس دارایى مىگذاشتند كه او مستقیم به خودِ خلیفه جواب مىداد. در كوفه، حاكم «سعدبن ابىوقّاص» بود؛ رئیس بیتالمال، «عبداللَّهبن مسعود» كه از صحابه خیلى بزرگ و عالى مقام محسوب مىشد. او از بیتالمال مقدارى قرض كرد - حالا چند هزار دینار، نمىدانم - بعد هم ادا نكرد و نداد. «عبداللَّهبنمسعود» آمد مطالبه كرد؛ گفت پول بیتالمال را بده. «سعدبن ابىوقّاص» گفت ندارم. بینشان حرف شد؛ بنا كردند با هم جار و جنجال كردن. جناب «هاشمبن عتبةبنابىوقّاص» - كه از اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسّلام و مرد خیلى بزرگوارى بود - جلو آمد و گفت بد است، شما هر دو از اصحاب پیامبرید، مردم به شما نگاه مىكنند. جنجال نكنید؛ بروید قضیه را به گونهاى حل كنید. «عبداللَّه مسعود» كه دید نشد، بیرون آمد. او به هر حال مرد امینى است. رفت عدّهاى از مردم را دید و گفت بروید این اموال را از داخل خانهاش بیرون بكشید - معلوم مىشود كه اموال بوده است - به «سعد» خبر دادند؛ او هم یك عدّه دیگر را فرستاد و گفت بروید و نگذارید. به خاطر این كه «سعدبنابىوقّاص»، قرض خودش به بیتالمال را نمىداد، جنجال بزرگى به وجود آمد. حالا «سعدبن ابىوقّاص» از اصحاب شوراست؛ در شوراى شش نفره، یكى از آنهاست؛ بعد از چند سال، كارش به اینجا رسید. ابناثیر مىگوید: «فكان اول مانزغ به بین اهل الكوفه»؛ این اوّل حادثهاى بود كه در آن، بین مردم كوفه اختلاف شد؛ به خاطر اینكه یكى از خواص، در دنیاطلبى اینطور پیش رفته است و از خود بىاختیارى نشان مىدهد!
ماجراى دیگر: مسلمانان رفتند، افریقیه - یعنى همین منطقه تونس و مغرب - را فتح كردند و غنایم را بین مردم و نظامیان تقسیم نمودند. خمس غنایم را باید به مدینه بفرستند. در تاریخ ابناثیر دارد كه خمس زیادى بوده است. البته در اینجایى كه این را نقل مىكند، آن نیست؛ اما در جاى دیگرى كه داستان همین فتح را مىگوید، خمس مفصلى بوده كه به مدینه فرستادهاند. خمس كه به مدینه رسید، «مروان بن حكم» آمد و گفت همهاش را به پانصدهزار درهم مىخرم؛ به او فروختند! پانصدهزار درهم، پول كمى نبود؛ ولى آن اموال، خیلى بیش از اینها ارزش داشت. یكى از مواردى كه بعدها به خلیفه ایراد مىگرفتند، همین حادثه بود. البته خلیفه عذر مىآورد و مىگفت این رَحِم من است؛ من «صله رَحِم» مىكنم و چون وضع زندگیش هم خوب نیست، مىخواهم به او كمك كنم! بنابراین، خواص در مادیّات غرق شدند.
ماجراى بعدى: «استعمل الولید بن عقبةبنابىمعیط على الكوفه»؛ «ولیدبن عقبة» را - همان ولیدى كه باز شما او مىشناسیدش كه حاكم كوفه بود - بعد از «سعدبن ابى وقّاص» به حكومت كوفه گذاشت. او هم از بنىامیّه و از خویشاوندان خلیفه بود. وقتى كه وارد شد، همه تعجّب كردند؛ یعنى چه؟ آخر این آدم، آدمى است كه حكومت به او بدهند؟! چون ولید، هم به حماقت معروف بود، هم به فساد! این ولید، همان كسى است كه آیهى شریفه «ان جاءكم فاسق بنبأ فتبیّنوا» درباره اوست. قرآن اسم او را «فاسق» گذاشته است؛ چون خبرى آورد و عدّهاى در خطر افتادند و بعد آیه آمد كه «ان جاءكم فاسق بنبأ فتبیّنوا»؛ اگر فاسقى خبرى آورد، بروید به تحقیق بپردازید؛ به حرفش گوش نكنید. آن فاسق، همین «ولید» بود. این، متعلّق به زمان پیامبر است. معیارها و ارزشها و جابهجایى آدمها را ببینید! این آدمى كه در زمان پیامبر، در قرآن به نام «فاسق» آمده بود و همان قرآن را هم مردم هر روز مىخواندند، در كوفه حاكم شده است! هم «سعدبن ابى وقّاص» و هم «عبداللَّه بن مسعود». هر دو تعجّب كردند! «عبداللَّهبن مسعود» وقتى چشمش به او افتاد، گفت من نمىدانم تو بعد از این كه ما از مدینه آمدیم، آدم صالحى شدى یا نه! عبارتش این است: «ماادرى اصلحت بعدنا ام فسد النّاس»؛ تو صالح نشدى، مردم فاسد شدند كه مثل تویى را به عنوان امیر به شهرى فرستادند! «سعدبنابىوقّاص» هم تعجّب كرد؛ منتها از بُعد دیگرى. گفت: «اكست بعدنا ام حمقنا بعدك»؛ تو كه آدم احمقى بودى، حالا آدم باهوشى شدهاى، یا ما اینقدر احمق شدهایم كه تو بر ما ترجیح پیدا كردهاى؟! ولید در جوابش برگشت گفت: «لاتجز عنّ ابااسحق»؛ ناراحت نشو «سعدبن ابى وقّاص»، «كل ذلك لم یكن»؛ نه ما زیرك شدهایم، نه تو احمق شدهاى؛ «وانّما هوالملك»؛ مسأله، مسأله پادشاهى است! - تبدیل حكومت الهى، خلافت و ولایت به پادشاهى، خودش داستان عجیبى است - «یتغدّاه قوم و یتعشاه اخرون»؛ یكى امروز متعلّق به اوست، یكى فردا متعلّق به اوست؛ دست به دست مىگردد. «سعدبنابىوقّاص»، بالأخره صحابى پیامبر بود. این حرف براى او خیلى گوشخراش بود كه مسأله، پادشاهى است. «فقال سعد: اراكم جعلتموها ملكاً»؛ گفت: مىبینیم كه شما قضیه خلافت را به پادشاهى تبدیل كردهاید!
یك وقت جناب عمر، به جناب سلمان گفت: «أملك انا ام خلیفه؟»؛ به نظر تو، من پادشاهم یا خلیفه؟ سلمان، شخص بزرگ و بسیار معتبرى بود؛ از صحابه عالىمقام بود؛ نظر و قضاوت او خیلى مهم بود. لذا عمر در زمان خلافت، به او این حرف را گفت. «قال له سلمان»، سلمان در جواب گفت: «ان انت جبیت من ارض المسلمین درهماً او اقلّ او اكثر»؛ اگر تو از اموال مردم یك درهم، یا كمتر از یك درهم، یا بیشتر از یك درهم بردارى، «و وضعته فى غیر حقّه»؛ نه اینكه براى خودت بردارى؛ در جایى كه حقّ آن نیست، آن را بگذارى، «فانت ملك لا خلیفة»، در آن صورت تو پادشاه خواهى بود و دیگر خلیفه نیستى. او معیار را بیان كرد. در روایت «ابن اثیر» دارد كه «فبكا عمر»؛ عمر گریه كرد. موعظه عجیبى است. مسأله، مسأله خلافت است. ولایت، یعنى حكومتى كه همراه با محبّت، همراه با پیوستگى با مردم است، همراه با عاطفه نسبت به آحاد مردم است، فقط فرمانروایى و حكمرانى نیست؛ اما پادشاهى معنایش این نیست و به مردم كارى ندارد. پادشاه، یعنى حاكم و فرمانروا؛ هر كار خودش بخواهد، مىكند.
اینها مال خواص بود. خواص در مدّت این چند سال، كارشان به اینجا رسید. البته این مربوط به زمان «خلفاى راشدین» است كه مواظب بودند، مقیّد بودند، اهمیت مىدادند، پیامبر را سالهاى متمادى درك كرده بودند، فریاد پیامبر هنوز در مدینه طنینانداز بود و كسى مثل علىبنابىطالب در آن جامعه حاضر بود. بعد كه قضیه به شام منتقل شد، مسأله از این حرفها بسیار گذشت. این نمونههاى كوچكى از خواص است. البته اگر كسى در همین تاریخ «ابن اثیر»، یا در بقیه تواریخِ معتبر در نزد همه برادران مسلمان ما جستجو كند، نه صدها نمونه كه هزاران نمونه از این قبیل هست.
طبیعى است كه وقتى عدالت نباشد، وقتى عبودیّت خدا نباشد، جامعه پوك مىشود؛ آن وقت ذهنها هم خراب مىشود. یعنى در آن جامعهاى كه مسأله ثروتاندوزى و گرایش به مال دنیا و دل بستن به حُطام دنیا به اینجاها مىرسد، در آن جامعه كسى هم كه براى مردم معارف مىگوید «كعب الاحبار» است؛ یهودى تازه مسلمانى كه پیامبر را هم ندیده است! او در زمان پیامبر مسلمان نشده است، زمان ابىبكر هم مسلمان نشده است؛ زمان عمر مسلمان شد، و زمان عثمان هم از دنیا رفت! بعضى «كعب الاخبار» تلفّظ مىكنند كه غلط است؛ «كعب الاحبار» درست است. احبار، جمع حبر است. حبر، یعنى عالمِ یهود. این كعب، قطب علماى یهود بود، كه آمد مسلمان شد؛ بعد بنا كرد راجع به مسائل اسلامى حرف زدن! او در مجلس جناب عثمان نشسته بود كه جناب ابىذر وارد شد؛ چیزى گفت كه ابىذر عصبانى شد و گفت كه تو حالا دارى براى ما از اسلام و احكام اسلامى سخن مىگویى؟! ما این احكام را خودمان از پیامبر شنیدهایم
وقتى معیارها از دست رفت، وقتى ارزشها ضعیف شد، وقتى ظواهر پوك شد، وقتى دنیاطلبى و مالدوستى بر انسانهایى حاكم شد كه عمرى را با عظمت گذرانده و سالهایى را بىاعتنا به زخارف دنیا سپرى كرده بودند و توانسته بودند آن پرچم عظیم را بلند كنند، آن وقت در عالم فرهنگ و معارف هم چنین كسى سررشتهدار امور معارف الهى و اسلامى مىشود؛ كسى كه تازه مسلمان است و هرچه خودش بفهمد، مىگوید؛ نه آنچه كه اسلام گفته است؛ آن وقت بعضى مىخواهند حرف او را بر حرف مسلمانان سابقهدار مقدّم كنند!
این مربوط به خواص است. آن وقت عوام هم كه دنبالهرو خواصند، وقتى خواص به سَمتى رفتند، دنبال آنها حركت مىكنند. بزرگترین گناه انسانهاى ممتاز و برجسته، اگر انحرافى از آنها سر بزند، این است كه انحرافشان موجب انحراف بسیارى از مردم مىشود. وقتى دیدند سدها شكست، وقتى دیدند كارها برخلاف آنچه كه زبانها مىگویند، جریان دارد و برخلاف آنچه كه از پیامبر نقل مىشود، رفتار مىگردد، آنها هم آن طرف حركت مىكنند.
و اما یك ماجرا هم از عامّه مردم: حاكم بصره به خلیفه در مدینه نامه نوشت مالیاتى كه از شهرهاى مفتوح مىگیریم، بین مردم خودمان تقسیم مىكنیم؛ اما در بصره كم است، مردم زیاد شدهاند؛ اجازه مىدهید كه دو شهر اضافه كنیم؟ مردم كوفه كه شنیدند حاكم بصره براى مردم خودش خراج دو شهر را از خلیفه گرفته است، سراغ حاكمشان آمدند. حاكمشان كه بود؟ «عمّار بن یاسر»؛ مرد ارزشى، آنكه مثل كوه، استوار ایستاده بود. البته از این قبیل هم بودند - كسانى كه تكان نخورند - اما زیاد نبودند. پیش عمّار یاسر آمدند و گفتند تو هم براى ما اینطور بخواه و دو شهر هم تو براى ما بگیر. عمّار گفت: من این كار را نمىكنم. بنا كردند به عمّار حمله كردن و بدگویى كردن. نامه نوشتند، بالاخره خلیفه او را عزل كرد!
شبیه این ماجرا براى ابىذر و دیگران هم اتّفاق افتاد. شاید خود «عبداللَّهبنمسعود» یكى از همین افراد بود. وقتى كه رعایت این سررشتهها نشود، جامعه از لحاظ ارزشها پوك مىشود. عبرت، اینجاست.
عزیزان من! انسان این تحوّلات اجتماعى را دیر مىفهمد؛ باید مراقب بود. تقوا یعنى این. تقوا یعنى آن كسانى كه حوزه حاكمیتشان شخص خودشان است، مواظب خودشان باشند. آن كسانى هم كه حوزه حاكمیتشان از شخص خودشان وسیعتر است، هم مواظب خودشان باشند، هم مواظب دیگران باشند. آن كسانى كه در رأسند، هم مواظب خودشان باشند، هم مواظب كلّ جامعه باشند كه به سمت دنیاطلبى، به سمت دل بستن به زخارف دنیا و به سمت خودخواهى نروند. این معنایش آباد نكردن جامعه نیست؛ جامعه را آباد كنند و ثروتهاى فراوان به وجود آورند؛ اما براى شخص خودشان نخواهند؛ این بد است. هر كس بتواند جامعه اسلامى را ثروتمند كند و كارهاى بزرگى انجام دهد، ثواب بزرگى كرده است. این كسانى كه بحمداللَّه توانستند در این چند سال كشور را بسازند، پرچم سازندگى را در این كشور بلند كنند، كارهاى بزرگى را انجام دهند، اینها كارهاى خیلى خوبى كردهاند؛ اینها دنیاطلبى نیست. دنیاطلبى آن است كه كسى براى خود بخواهد؛ براى خود حركت كند؛ از بیتالمال یا غیر بیتالمال، به فكر جمع كردن براى خود بیفتد؛ این بد است. باید مراقب باشیم. همه باید مراقب باشند كه اینطور نشود. اگر مراقبت نباشد، آن وقت جامعه همینطور بتدریج از ارزشها تهیدست مىشود و به نقطهاى مىرسد كه فقط یك پوسته ظاهرى باقى مىماند. ناگهان یك امتحان بزرگ پیش مىآید - امتحان قیام ابىعبداللَّه - آن وقت این جامعه در این امتحان مردود مىشود!
گفتند به تو حكومت رى را مىخواهیم بدهیم. رىِ آن وقت، یك شهر بسیار بزرگ پُرفایده بود. حاكمیت هم مثل استاندارى امروز نبود. امروز استانداران ما یك مأمور ادارى هستند؛ حقوقى مىگیرند و همهاش زحمت مىكشند. آن زمان اینگونه نبود. كسى كه مىآمد حاكم شهرى مىشد، یعنى تمام منابع درآمد آن شهر در اختیارش بود؛ یك مقدار هم باید براى مركز بفرستد، بقیهاش هم در اختیار خودش بود؛ هر كار مىخواست، مىتوانست بكند؛ لذا خیلى برایشان اهمیت داشت. بعد گفتند اگر به جنگ حسینبنعلى نروى، از حاكمیت رى خبرى نیست. اینجا یك آدم ارزشى، یك لحظه فكر نمىكند؛ مىگوید مردهشوى رى را ببرند؛ رى چیست؟ همه دنیا را هم به من بدهید، من به حسینبنعلى اخم هم نمىكنم؛ من به عزیز زهرا، چهره هم درهم نمىكشم؛ من بروم حسینبنعلى و فرزندانش را بكشم كه مىخواهید به من رى بدهید؟! آدمى كه ارزشى باشد، اینطور است؛ اما وقتى كه درون تهى است، وقتى كه جامعه، جامعه دور از ارزشهاست، وقتى كه آن خطوط اصلى در جامعه ضعیف شده است، دست و پا مىلغزد؛ حالا حدّاكثر یك شب هم فكر مىكند؛ خیلى حِدّت كردند، یك شب تا صبح مهلت گرفتند كه فكر كنند! اگر یك سال هم فكر كرده بود، باز هم این تصمیم را گرفته بود. این، فكر كردنش ارزشى نداشت. یك شب فكر كرد، بالاخره گفت بله، من ملك رى را مىخواهم! البته خداى متعال همان را هم به او نداد. آن وقت عزیزان من! فاجعه كربلا پیش مىآید.
در اینجا یك كلمه راجع به تحلیل حادثه عاشورا بگویم و فقط اشارهاى بكنم. كسى مثل حسینبنعلى علیهالسّلام كه خودش تجسّم ارزشهاست، قیام مىكند، براى اینكه جلوِ این انحطاط را بگیرد؛ چون این انحطاط مىرفت تا به آنجا برسد كه هیچ چیز باقى نماند؛ كه اگر یك وقت مردمى هم خواستند خوب زندگى كنند و مسلمان زندگى كنند، چیزى در دستشان نباشد. امام حسین مىایستد، قیام مىكند، حركت مىكند و یكتنه در مقابل این سرعت سراشیب سقوط قرار مىگیرد. البته در این زمینه، جان خودش را، جان عزیزانش را، جان على اصغرش را، جان على اكبرش را و جان عباسش را فدا مىكند؛ اما نتیجه مىگیرد.
«و انا من حسین»؛ یعنى دین پیامبر، زنده شده حسینبنعلى است. آن روى قضیه، این بود؛ این روى سكه، حادثه عظیم و حماسه پُرشور و ماجراى عاشقانه عاشوراست كه واقعاً جز با منطق عشق و با چشم عاشقانه، نمىشود قضایاى كربلا را فهمید. باید با چشم عاشقانه نگاه كرد تا فهمید حسینبنعلى در این تقریباً یك شب و نصف روز، یا حدود یك شبانهروز - از عصر تاسوعا تا عصر عاشورا - چه كرده و چه عظمتى آفریده است! لذاست كه در دنیا باقى مانده و تا ابد هم خواهد ماند. خیلى تلاش كردند كه حادثه عاشورا را به فراموشى بسپارند؛ اما نتوانستند
بیانات مقام معظّم رهبرى در خطبههاى نمازجمعه تهران
18/2/1377
[+] | |
